تبليغاتX
آتیش پاره ها
دوست داشتن هميشه گفتن نيست گاهی سکوت است ونگاه
 زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

           هر کسی نغمه  ی خود خواند و از صحنه رود

                            خرم آن نغمه بود که مردم بسپارند به یاد 

این پست جدید نیست خوشگله....یکی بپر پایین....

سه تا آتیش پاره ی باحال........

                                          مهسا و مژگان و فائز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 14:18  توسط مهسا جون  | 

سلام به همه دوستای گلم......

حالتون که خوبه؟؟؟؟؟

میرسیم به پست امروزمون.......

این پسته امروز پریپش عشغولانس.......

 
من تنها

من تنهاترين فرياد در اوج صدايم...من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام....
 
من مي خوام زنده بمانم تا با تو باشم.....تا با تو بخوانم چرا که بي تو ميميرم.......

تمام شعرهاي من فرياد قلب من است و تمام آنها از آن توست....

من زردترين پاييزم در فصل نگاهت پس مرا درياب و با برق چشمانت
 
غروبش را همراه باش.....
 
کسي چه ميداند فردا چه خواهد شد؟شايد تقدير دستان پر صلابتش
 
 را بسويم
 
دراز کند شايد هم نه..........

ولي تا آن روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم....

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

نيستئ سهراب كه بينئ شقايق هم مرد
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 14:48  توسط مژگان جون  | 

سلام دوستای گلم

خوبی؟؟

خوشید؟؟؟

خوش می گذره.

راستی ممنون بابت نظراتتون

راستی نماز روزه هاتون قبول باشه ایشالا

اینم پست امروز من.

 


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا این روزها
از دوستان و آشنایان
هرکس مرا می بیند
از دور می گوید:
این روز ها انگار
حال و هوای دیگری دارد
اما
من مثل هر روزم
با آن نشانی های ساده
با همان امضا,همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام...
(قیصر امین پور)
 

 

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا میبوسند

در ذهن خود طناب دار ترا میبافند

 

 

 

چیست این باران که دلخواه من است؟
زیر چتر او روانم روشن است.

چشم دل وا می کنم
قصه ی یک قطره باران را تماشا می کنم:
در فضا،
همچو من در چاه تنهایی رها،
می زند در موج حیرت دست و پا،
خود نمی داند که می افتد کجا!
.
.
.
با تب تنهایی جانکاه خویش،
زیر باران می سپارم راه خویش!

 

دلم احساس غم دارد

در این انبوه ویرانی

کمی تا قسمتی ابری

و شاید باز بارانی

 

 

رنگ چشمت رنگ دریا
سینه من دشت غمها
یادم آید زیر باران
با تو بودم با تو تنها
زیر باران با تو بودم
زیر باران با تو تنها

 

 


منتظر نظرهاتون هستم جیگرای من

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 14:17  توسط مهسا جون  | 

سلام به همه ی دوستای گلم .......

حالتون که خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب براتون یه متن عاشقانه آوردم که امیدوارم خوشتون بیاد...........

 




هر که مرا ديد تورا نفرين کرد
ازتوبايد مي گذشتم
ولي افسوس نتونستم
توعروسک بودي ومن
آخرقصه دونستم
تووجودخالي تو
جزدروغ هيچي نديدم
کاش ميشد به اين حقيقت
پيش ازاينها مي رسيدم
سوختم و سوختم وساختم
هرچي داشتم به پات باختم
کاش تورو از روز اول
مثل امروزمي شناختم
آخه عشق يعني شکستن
عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سراب
درسکوت خويش مردن
يه روزي يه روزگاري
حرف بين ما نگاه بود
عشق ونقاشي ميکرديم
نقش ما خورشيد وماه بود
بعدازاون واژه نوشتيم
جملمون ستاره چين بود
مثل دريا آبي بوديم
معني زندگي اين بود.


ماگذشتيم وگذشت
آنچه توکردي باما
توبمان با دگران
واي به حال دگران

من همون جزیره بودم

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم...
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص توی انگشتردریا...
تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی...!!!غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیرورو شد برای داشتن عشقت همه جونم ارزو شد
تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه
اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره...
میرسه روزی که دیگه قعر دریا میشه خونم اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی گرم واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر نرم...
یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها یه نگین سبز خالص توی انگشتردریا...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:56  توسط مژگان جون  | 

سلام به دوستای نازم

خوبید؟؟؟خوشید؟؟؟چه خبرا؟؟؟خوش می گذره؟؟؟؟؟؟

امروزچندتا عکس از مگیوم به همراه بیو گرافیش واستون آوردم.

نظر یادتون نرههههههههههه

این بیوگرافیش:

نام : Hong Eun hee - هونگ یون هی - (میگیوم در سریال تاجر پوسان)

حرفه : بازیگر

تاریخ تولد : 1980-Feb-17

قد : 167 cm

وزن : 47 kg

خانواده : او همسر Yoo Joon Sang می باشد که او هم نیز بازیگر می باشد.

بقیه تو ادامه مطلبهههههههههه .حدودا۲۰تا عکسه


دلت سنگ شده آره سنگ

 

خیلی سخته وقتی یه نفرو دوست داشته باشی بهش بگی دیوونتم عاشقتم اما اون فقط بخنده

 

و چیزی نگه

 

خیلی سخته هر شب به یادش بخوابی صبحا با یادش از خواب بیدار شی اما اون یه لحظه ام

 

بهت فکر نکنه

 

خیلی سخته به خاطرش هر کاری کنی از همه چیت بگذری اما اون یه بارم نگه دوست دارم

 

خیلی سخته همیشه دلت بخواد فقط یه بار فقط یه بار صدات کنه مهسای نازم اما داغش به

 

دلت بمونه ویه بارم این کلمرو نشنوی

 

خیلی سخته وقتی باهاش میری بیرون و دوست داشته باشی سرتو بذاری رو شونه هاش و

 

هق هق گریه کنی ولی نتونی

 

خیلی سخته دوست داشته باشی بشینی ساعت ها بهش خیره شی وبهش بگی فقط تویی

 

فرشته ی من ولی هر وقت چشمت بهش می افته سرتو بندازی پایین و حتی یه نگاهم بهش

 

نکنی

 

خیلی سخته دوست داشته باشی دستاشو بگیبری تو دستت تا باگرمای دستش آروم بگیری

 

ولی بعد بفهمی این دستا مال یکی دیگس

 

خیلی سخته دوست داشته باشی سرتو بذاری رو پا شو نوازشت کنه اما بعد بفهمی دیگه

 

نوازشاش واسه تو نیست

 

دیگه تورو نوازش نمی کنه

 

خیلی سخته

 

خیلی سخته دوسش داشته باشی اما مجبور باشی فراموشش کنی.

 

می دونی نازنینم همیشه از خدا یه چیزی می خوساتمو می خوام اونم خوشبختیته هیچوقت

 

نفرینت نمی کنم چون تو خواد منی

با تمام وجودم دوستت دارم

 

امیدوارم به اونی که دوسش داری برسی و مثل من درد جدایی نکشی.

 

نازنینم امیدوارم همیشه شاد شاد شاد باشی.

 

از خدا می خوام همه قصه هاتو درداتو رنجاتو همرو نصیب من کنه و شادیهاتو دوچندان

 

کنه.

اینم دلنوشتم نضر بدید راجع بهش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:6  توسط مهسا جون  | 

تقدیم به تو ای مهربونم

                         دوستت دارم خیلی زیاد

                                             بیا با اسمان پیمان ببنیدم

                                                               که تا او هست ما هم با وفاییم

گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
 تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 من میگم یه عمره سوختم
 تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
 تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم  یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم
دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 18:41  توسط مهسا جون  | 

اینم یه متنه زیبا  واسه همه دوستای نازنینم ...ممنون که نظر می دید...............

کودک و خدا

الو ... الو... سلام .کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا

کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار

داري کوچولو؟ ـخدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.ـبگو من

ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...
ـ

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت

يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:

نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که

در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان

بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي

سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده

بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم

تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ

بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ

شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم

بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.مثل

بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست

نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه

اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش

رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب

من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.کاش همه مثل تو مرا

براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا

براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو

رفت.....

با تشکر از دوست عزیزم ساغر

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:59  توسط مهسا جون  | 

امروز داشتم به این فکر می کردم اونایی که میرن مکه چه حسی بهشون دست میده....؟؟؟؟

اونجا چه جوریه...........که رفتم تو آلبومم چندتا عکسی که آبجیم امسال از اونجا گرفته بودو پیدا

کردم و دیدمو حس خوبی بهم دست داد گفتم واسه شمام بذارم که ببینید........

من که تا حلا مکه نرفتم اما از خیلیا تعریفشو شنیدم....من که با دیدن این عکسا یه لحظه

احساس کردم اونجام.امیدوارم این احساس به شمام دست بده....ولی خوش به حال اونایی

که از نزدیک اینجارو دیدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:11  توسط مهسا جون  | 

سلام......

خوبید همگی؟؟؟

چه خبرا؟؟؟؟

امروز دوتا عکس و یه شعر .استون آوردم..

نظر یدید یادتون نره هاااااااا...

راستی چرا هر کی میاد واسه پست بالایی نظر میده....

بابا ما سه تاییم واسه سه تامون نظر بدید.

.

کی می گه من توروخیلی دوست دارم؟
کی میگه من به تو و ا بسته شد م؟
دیگه اصلا نمی خو ام ببینمت
به خد ا قسم ا ز ت خسته شدم
کی می گه هلا کتم دیو و نتم؟ ؟
هر کی گفته اشتباه کرد ه بدون
من یه عابر از کنار خونتم
کی می گه منظورم ازنفس تویی؟
کی می گه نباشی من دق می کنم..
یعنی انقد دیوونم که می شینم
واسه امثال تو هق هق می کنم
کی می گه یادت منو عذاب می ده
حالا من می مونم و یه زندگی
با کسی که عاشق و مقد سه
با کسی که گفته هر چی تو بگی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:52  توسط مهسا جون  | 

سلام....

همگی خوبید؟؟؟؟؟

ما سه تا که اصلا حالمون خوب نیست.....

بابا شما که میاید چرا نظر نمیدید؟؟؟؟؟

راستی اون پستی که اون بالاست پست جدید ما نیست یکی پایین تر از اون جدیده.......

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:20  توسط مهسا جون  |